به دلیل درگیری های جدی با ورد پرس به این آدرس منتقل شدم
آدرس جدید
ارسال شده در Uncategorized
نوستالژی
“سالیانی دراز گذشت تا از هم گسستیم
دیگر چه برای گفتن داریم؟
مال منند اکنون، سرمای آزادی در دل
و تاج سیمین بر سر
نه خیانتی، نه فریبی
دیگر نیاز نیست همه شب
گوش به من بسپاری
تا برایت دلیل بیاورم که حق با من است!”
آنا آخماتوا
پ.ن: دیروز مثل دیوونه ها صد جا سر زدم که فیلم هامون رو پیدا کنم که نکردم، دلم برای حمید هامون تنگ شده بدجور!
ارسال شده در زندگي در من, غير مرتبط
ضد خاطرات 2
قصه این بود که در معبد شیشه ای من همه به هم خیانت کردند.
همین.
ارسال شده در زندگي در من
در نتیجه
ضد خاطرات
+می تونم بهت اعتماد کنم؟ تا حالا این حرفها را رو به هیچکس نزدم، تو هم به کسی نگو
-عزیزم مطمئن باش! راحت حرفت رو بزن
فکر می کنم این دیالوگ قریب به 150 میلیون سال باشه که حداقل بین خانمها رایجه و هر بار هم چنان گندی از توش در میاد که بیا و ببین. راستش تا این بلا سر خودم نیومده بود کلی احساس خوشبختی می کردم. اما بعد که حرفهام را که به خیال خودم به قابل اطمینان ترین و روشنفکرترین و خلاصه کلی -ترین های دیگه از بین دوستانم زدم و بعد از سه چهار سال از دهن آدمهای دیگه اون هم کج و کوله و ناقص و بی زمان شنیدم کلی بر حماقت خودم اشک ریختم. بعد هم کلی به خودم خندیدم. حرف هایم به فراخور حال دستکاری شده بود، کم رنگ و پررنگ شده بود. بعد از مدتی که تحیرم از این معجزه فرو نشست، بازهم این دیالوگ را به کار بردم !! ولی فقط به این امید که حرفهایی که می زنم به گوش صاحبش برسه و این بازی برای دوستادارانش تکمیل بشه! ما هم بدون اینکه به … بریم ثوابی کرده و محفل دوستان را رونقی داده باشیم!
ارسال شده در زندگي در من